محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

276

مناقب مرتضوى ( فارسي )

هركه كمتر ، كمتر . » لمؤلّفه : از ازل داريم در دل ما هواى مرتضى * توتياى ديدهء جان خاك پاى مرتضى اى خوشا جانى كه در راه وفايش گشت خاك * صد جهان جان گر 6023224 خ 0 48 خ بوَد سازم فداى مرتضى مژدهء عمر ابد بادا بر آن كز صدق دل * ساخت جان خود فدا اندر وفاى مرتضى دوستى مرتضى بگزين به جان اى شيخ شهر * كس ولى هرگز نگشته بىولاى مرتضى صد هزاران ورد اگر خوانى ندارد هيچ سود * اى خداجو ، ساز ورد خود ثناى مرتضى ماوراى راى او هركس كه جويد گمره است * باد گمره هركه باشد ماوراى مرتضى هان گداى باب علم احمدى شو از خرد * زآنكه بر شاهان شرف دارد گداى مرتضى گر نيايد باورت سوى گدا آى و ببين * كز دو عالم ساختش فارغ عطاى مرتضى ز ابتلاى دنيى دون پاك‌دل شو پس بگو * اى كه مىگويى دل من مبتلاى مرتضى بغض و كينه را ز دل بيگانه كن اى يار من * گر تو مىخواهى كه گردى آشناى مرتضى بود قوت پاكش انوار تجلّى حضور * نان جو بوده به ظاهر گر غذاى مرتضى تو غذاى خويشتن كردى همه حقد و حسد * وآنگهى گويى نخواهم جز رضاى مرتضى جنّت فردوس مشتاق لقاى او بوَد * آنكه چون « كشفى » ست مشتاق لقاى مرتضى منقبت : در احسن الكبار مسطور است كه : « در زمان ابو بكر صديق - رضى اللّه عنه - بازرگانى مبلغ هزار دينار به ابو بكر سپرده به حج رفت . چون بعد از چندگاه مراجعت نموده به مدينه آمد ، ابو بكر از عالم فنا به دار بقا شتافته بود . عمر بن الخطّاب به جايش نشسته . به دار الشّرع آمده ، طلب هزار دينار نمود . عمر - رضى اللّه عنه - گفت : مرا از اين معنى اطّلاع نيست ؛ از عايشه تحقيق بايد نمود ، شايد او را معلوم باشد . چون از امّ المؤمنين پرسيدند ، گفت : من نيز واقف نيستم . بازرگان مشوّش خاطر شده ، بنابر سبقت آشنايى به سلمان فارسى - رضى اللّه عنه - حقيقت حال اظهار كرد . سلمان او را پيش جناب مستطاب ولايت‌مآب آورده ، قصّه به موقف عرض رسانيد . امير المؤمنين به مسجد سيد المرسلين آمده گفت : يا ابا حفص ، از عايشه - رضى اللّه عنه - اذن حاصل كن تا در موضعى كه امانت مدفون است بنمايم . عمر - رضى اللّه عنه - فرمود : يا ابا الحسن ، مگر ابو بكر صدّيق با تو اين سرّ ظاهر كرده بود ؟ فرمود : يا ابا حفص ، تو محرم ابو بكر بودى و اكنون وصى اويى ، هرگاه با تو نگفته باشد با من چگونه گويد ؟ ليكن آفريدگار ابو بكر به ارض امر كرده كه هرچه از شرق تا غرب بر وى بگذرد با من بيان كند .